|
بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت
بهلول، چه می سازی
بهلول با لحنی جدی گفت
بهشت می سازم
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت
آن را می فروشی
ادامه مطلب |